تبليغاتX
هستی

هستی

 

امشب شب دحوالارض است. گرچه نمی دونم توفیقی برای پاس داشتش خواهم داشت یا نه ولی منافع زیادی براش نوشتن. از جمله روزه فردا که مثل روزه شدن توی شصت ماهه.

بعضی چیزهای معنوی را ما درک نمی کنیم اما قدر مسلم فردا روز نورانی و مبارکی هست. یک سری حتما به مفاتیح بزنید.

فکر کنم روز خلقت زمین باشه یا نمی دونم چی.

راستی برای روز ۸شت هشت هشتادو هشت یه خبر خوب بهم رسید. یه آدم غیبگو یه چیزایی از آینده بهم گفت!

اگه بیدارینون زیاده به خاطر کارکرد زیادمخ هست که روی ساختار شبکه ای مغز تاثیر می ذاره

ساختار شبکه کارش مختص بیداری است و در تعامل با مخ هست. هرچی مخ بیشتر کار کنه اونم فعالتره.

خب اگه خواب نمی رید چون مختون زیادداره کار می کنه داداش!

اما بحث این نیست. گاهی لازمه مخ کار نکنه و از فکر و خیال بی خودی خالی باشه.

تحقیقات نشون داده کسایی که ناراحتی شونو به رخت خواب می برن بعد از مدتی دچار بد خوابی یا بی خوابی مفرط می شن

با آرزوی یه خواب خوب واسه شما

زیاد از اون مخه کار نکشید

مبحثای جالبی دارم که به محض کم شدن مشغله بهتون می گم.

فعلا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 22:41  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

 

 

 

آبانم دارد مي گذرد. پاييزم و اين لحظه هاي طلايي. ولي مي توان از منظر ديگري نگريست شايد اين گذشتن بشارتي ماندگاري ديگري باشد.

آبانم ماه زيباي وجودم دارد مي گذرد و من هيچ فرصتي براي يك شعر پاييزي نداشته ام

دلم مي خواست پاييز را بستايم. چشم هاي با نفوذ پاييز را بستايم.

اين فصل غمگين مثل عبور از موج را بستايم اما فرصتي نشد

حس مي كنم پاييزعجيب تنهاست مثل تنهايي خودم

تنهايي هاي سرشار از حضور

و اين كلمات در لحظه اي نوشته مي شوند كه از زمان دزديده ام و خوشحالم كه از هر چيزي بهره اي مي برم ولو با دزدي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 13:48  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

 

 خيلي دلم گرفته. از خيلي چيزها و از جمله از باتوم خوردن سر مهرداد.  و اينكه هيچ كاري از دست من بر نمي آيد.من هميشه مردهايي با ويژگي هايي خاص جذب كرده ام. به طور مثال اغلب مردهاي آشناي زندگي ام موي بلند داشته اند كه نمي دانم نشانه چيست. يا زنداني سياسي بوده اند. البته اين ارتباط در حد آشنايي بوده است.

مثلا يكي از آنها اكبر بود كه به خاطر اقدام براي ترور نمي گويم كه دستگير شده بود و بارها زندان رفته بود. البته در سن نوجواني كه حالا به خاطر آن اقدامش غمگين بود چون آن فرد را فرد مفيدي مي دانست.يا يك بار كه اشتباهي به كسي اس ام اس دادم كه موجب دوستي اي مقطعي شد مردي بود كه او هم زندان رفته بود. بسياري از مردهايي كه سر راهم قرار گرفتند پدر نداشتند و نمي دانم چه ويژگي شخصيتي در من باعث اين جذب مي شود.

خب مهرداد هم يكي از آنهاست كه هر سه ويژگي را داشته است. اين كه يك روز كاري از شهر بي خبر و ساكت و آرامي كه هيچ خبري از تظاهرات در آن نيست بزند برود يك شهر شلوغ و در تظاهرات  شركت كند نشانه اين است كه به اين قضيه خيلي پايبند است. و من به عنوان همسر او كه نمي توانم بي خيالي طي كنم. اين است كه دفعه بعد من هم مي روم يك شهر ديگربراي تظاهرات. خودم را حسابي سبز هم مي كنم.

مهرداد البته مثل همه مردهاي جذبي  كمي عجيب و غريب بوده است و حالا با باتوم خوردن به ملاجش

نمي دانم در تفكراتش چه تغيير حاصل شده اما قدر مسلم از مني كه اغلب به ديوانگي اش معترفند اگر يه باتوم نوش جان كنم مطمئن باشيد يا عاقل مي شوم يا ديوانه تر. منتها من نمي ايستم كسي باتوم بزند احتمالا يك دندان محكم از آن فرد مي گيرم.

حقيقت اين است كه واكنش در برابر رفتار بد آن رفتار را خاموش مي كند اين هم از جنبه روانشناسي عرض كردم.

البته مهرداد يك شانس ديگر هم آورده و آنهم اين است كه اگر هفت كوه سياه چشم شيطان كور زنداني شد زني دارد كه مي تواند با نامه هايش او را از زندان در آورد.

زن هم خواستيد بگيريد زني اديب بگيريد مثل فاطمه شمس كه با آن نامه ها شوهرش را زود از زندان خلاص كرد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 14:25  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

 

تو دارکوب منی ، من درخت پیر توام

تو ماهی قزل آلا ، من آبگیر توام

بتاب روی تنم ، خشک کن بسوزانم

نبار ، مسئله ای نیست ، من کویر توام

چه قدر کافرم هستی ، چه قدر عاشقتم

چه قدر زود من هستی ، چه قدر دیر توام

هزار کشته و زخمی ، هزار دیوانه

و من نتیجه ای از خنده ی اخیر  توام

برای کشتن من تیغ تیز چاقو باش

ببین لحظه  ی آخر هنوز گیر توام

 

هاوش

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 14:48  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

 

دلم مي خواد از شمس العماره بنويسم. سريالي كه توش با زوج هاي متفاوتي سرو كار داريم. راستش از هر سريالي تعريف كردم بهش گند زده شد. اما تا به حال اين سريال لحظه به لحظش گاهي بدون داشتن هيچ زايده اي انسان رو از ديدنش و نشستن پاي اون چن لحظه و به قولي گذرندون وقتش در اين هير و وير شوهرداري و بي وقتي پشيمون نمي كنه. ديدن زيور و اون شوهر دهاتيش رحمت از قشنگ ترين لحظه هاي داستانه. اعماق عجيب روانشناسي توي اين فيلم لحاظ شده كه گاهي به شكل طنز هم باهاش بر خورد مي شه.

جنبه تا حدودي خرافي يوگا و انرژي از ديدگاه مخاطب دستمايه اي هست كه لحظات زيادي مي شه مخاطب رو باهاش خندوند اما همين طنزها گاهي اصل ميشن وقتي عمه به تصورات خوبي مي پردازه.

و البته نقطه جالب اين فيلم بازي اون زن شوهر اصلي اي بابا بازم اسمش يادم رفت. آهان تيموريان است در بازنويسي دوباره متن يادم اومد.

همون دختر ترشيده فيلم كافه ستاره. كه با شوهرش هرمز خان بازي مي كنه و چه خوب نقش يه زن خاله زنكي را بازي مي كنه كه بازهم مي تونه متحول بشه. البته هرمز خان هم منو هميشه ياد يه مرد سبيلوي مهربون مي ندازه!

و بازي دريا و شكور هم كه دارن باهم دعوا مي كنن. اگه تا به حال به خاطر تحريم تلوزيون اين سريالو نديدين حيفه از دستش بدين.

البته من گاي دلنوازانو مي بينم فقط به خاطر بهزاد. گرچه داره اون دختره رو اذيت مي كنه ولي نمي دونم چرا ازش خوشم مياد وقتي اونطور پشت پرده نگران رفتن اون دخترس و البته در ظاهر اونقدر سرد برخورد رفتار مي كنه ادمو نااميد مي كنه اما ديدن چشماي عاشقشو در نبود اون دختره خيلي دوس دارم. به هرحال اين شيوه عشق ورزيدن نيست وگرنه چه لزومي داره اون دختره رو انقد اذيت كنه حالا به خاطر يه اشتباهش. اگه اون از اول عاشق بود مي تونست از اين قضيه چشم پوشي كنه

ليلا هم كه با خواستگاراش جاي خود داره. از همه خواستگاراش اين آخريه يعني فرهاد از همه بهتره كه اونم مريضه. نمي دونم نقش فرهادو بهش توي اين فيلم مي دن كه يعني يه عاشق راستين جانبازه يا راستي راستي ليلا باهاش ازدواج مي كنه؟ فكر كنم فرهادو قبول كنه. البته اگه زيبايي فيلم و خوشفكري نويسندش بازهم ادامه پيدا كنه و فيلم به جنبه تكاملي برسه كه عشق راستين واقعا انتخاب بشه. و البته گذشت حرف اولو مي زنه توي عشق راستين.

 

مهرداد فقط فوتبال مي بينه. بايد كلي زور بزنم تا بياد سريالي ببينه البته به خاطر همون جنبه هاي تحريم و گرنه خودش فيلم بين قابليه. من هميشه گند مي زنم. يه بار داشتم از يه فيلم بد مي گفتم كه كلي توپ و تشر شنيدم. اون فيلم فيلم محبوب مهرداد بود. البته منم فيلم شناسيم بد نيست بدبختانه اون فيلمو بدون زير نويس ديده بودم و نفهميده بودم جه طور فيلميه. راستش از اين جور سوتيا تا دلتون بخواد دادم : (

 

بايد نيم فاصلمو درس كنم. يادم رفته چه طوري. لينكشم از دست دادم. البته مي تونم از خوابگرد كمك بگيرم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 14:58  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

مردمي گمان مي كنند بين دو شب يك روز وجود دارد و مردمي ديگر گمان مي كنند بين دو روز يك شب وجود دارد. هر دو گروه درست مي گويند اما اين چه به درد تو مي خورد؟

اگر تو بگونه اي منفي بينديشي زندگي ات سراسررنج وغم و بدبختي خواهد بود. و يك شخص بدبخت چگونه ممكن است ديندار باشد؟ او چه دارد كه بابت آن از خدا سپاسگزاري كند؟ فقط يك انسان خوش و شاد مي تواند ديندار باشد،‌ زيرا او چيزهاي زيادي دارد كه بابت آنها از خدا سپاسگزاري كند. زندگي هرروز گلهايش را بر سراو مي افشاند.

نقل است روزي عارفي از يك ساختمان صد طبقه پايين افتاد. او در آن ساختمان بسيار سرشناس بود و همه ساكنان آنجا او را مي شناختند. همسايه كه از پنجره منزلشان شاهد سقوط او بودند يك به يك از او مي پرسيدند " حال شما چطور است؟ " و او پاسخ مي داد " تا حالا كه خوب بوده!" او در حال سقوط همچنان مي گفت " تا حالا كه خوب بوده! "

اين درست است: " تا حالا كه خوب بوده." هرچه كه اتفاق خواهد افتاد، خواهد افتاد. اما كسي كه مي تواند تا پايان بگويد " تا حالا كه خوب بوده" پايان او كاملا متفاوت خواهد بود، زيرا پايان او،‌  روي هم انباشته شدن مجموع رويكردهاي اوست. آن پايان ممكن نيست از جايي ديگر بيايد. از وجود خود او برمي خيزيد. حتي مرگ او نيز زيبا خواهد بود.

 

شب:

انسان داراي سه منبع انرژي است. يكي بدن است، ديگري ذهن و سومي قلب. در نقطه اي كه اين سه جريان باهم تلاقي مي كنند،‌ به هم مي پيوندند و با هم يكي مي شوند، چهارمي پديد مي آيد و آنرا تنها ( turia )  مي نامند كه سرآغاز معنويت و دگرگوني و سرآغاززندگي واقعي، راست و درست، جاودان و الهي است.

اين سه جريان در همه وجود دارد اما آنها به هم پيوسته نيستند. در واقع آنها هريك در مسيري متفاوت حركت مي كنند. ذهن تو را به سويي مي كشد، قلب به سويي ديگر و بدن راه خود را مي رود. آنها هرگز باهم به توافق نمي رسند.

اگر تو فعاليتهاي دروني خود را به تماشا بنشيني، شگفت زده خواهي شد. بدن مي گويد " بس است ديگر نخور دارم بالا مي آورم" اما ذهن پا فشاري مي كند "‌اين بستني خيلي خوشمزه است. فقط يك خورده ديگر..." و قلب مي گويد " اين خيلي زيباست. " ذهن مي گويد "‌تو خيلي ناداني،‌ تو احمقي، ديوانه اي." هر زمان كه قلب گرفتار عشق مي شود ذهن مي گويد " تو كور شده اي" قلب در هر جهتي حركت مي كند،‌ذهن در آن ايرادي مي يابد. آنها در دنيايي متفاوت به سر مي برند.

هدف مراقبه آن است كه به اين نيروهاي ناموافق كمك كند به هم بپيوندند و با هم هماهنگ شوند. آنگاه تو سرشار از انرژي مي شوي،‌زيرا تمام آن انرژيهايي كه در دشمني با هم بي جهت هدر مي رفتند، در اختيار تو قرار مي گيرند. و اين همان انرژي است كه به بالهاي تو تبديل مي شود و تو را به فراسو مي برد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 6:58  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

 

من به تن دردم نیست

یک تب سرکش، تنها پکرم ساخته و دانم این را که چرا

و چرا هر رگ من از تن من سفت و سقط شلاقی ست

که فرود آمده سوزان

دم به دم در تن من

تن من یا تن مردم، همه را با تن من ساخته اند

و به یک جور و صفت می دانم

که در این معرکه انداخته اند.

 

نبض می خواندمان با هم و می ریزد خون، لیک کنون

به دلم نیست که دریابم انگشت گذار

کز کدامین رگ من خونم می ریزد بیرون.

تبش از ضعف او ست، ضعفش از خونی ست که هر روز در گوشه ای از جهان از تنش فرومی ریزد، از توفانی ست که هر روز در گوشه ای از جهان وجودش را در می نوردد و بر او شلاق می زند:

من به از هر کس

سر به در می برم از دردم آسان که ز چیست

با تنم توفان رفته ست

از تنم خون فراوان رفته ست

تبم از ضعف من است

تبم از خونریزی.

 

 

این هم نیما. مهرداد دست مرا در افسردگی روحی پریود بسته است. چون تا می آید حال من خراب شود آقا می روند در غار خودشان. حالا خر بیاور و باقالی بار کنند.

این دقیقا زمانیست که بیشتر به نوازش خوشبینی عطوفت و توجه نیاز دارم. آنوقت چه. حتی لحظه ای هم نباید نق زد. آقا در غار خودشان به سر می برند.

بعدش چه؟ خب این شاید نوعی بستگی روحی باشد. می داندی زنانی که با هم دوست باشند پریودشان هم همراه می شود.

این است که حال ما همزمان خراب می شود. و کسی نیست که دستی بر سر هیچکداممان بکشد.

تجربه به من ثابت کرده است که نصف بیشتر ارتباطاتم را در این دوران گند زدایی کرده امو ببخشید یعنی گند زده ام. بعد هم خندیده ام.

اما در به ریش مهرداد نمی شود خندید. ممکن است به خاطرش طلاق هم بگیرم.

همیشه زندگی ما باید دستخوش عوامل بیرونی شود. البته در این قضیه کسی مقصر نیست اما اینکه من سیاسی نیستم و از بازی سیاست هم مثل بازی های دیگر لذت نمی برم نقطه اوج تفاوت ما باشد.

خب من اگر بخواهم سیاست بازی کنم باید کفن بپوشم و صاف بروم جلو گلوه. چون اگر رفتم ناگهام معشوق دیرینم مرگ را در آغوش خواهم گرفت. پس یهتر است اصلا گردش نچرخم. من به مبارزه پنهان معتقدم.

دلم برای بچه های بی مشاری که قربانی خشونت پدر و مادرشان هستند می سوزد.

به سازندگی فکر می کنم. و انقلاب جهانی برای ویرانی است. از انقلاب خسته ام. معتقدم اگر مبارزه ای باید بکنم اول ساختن خودم است که می دانید گاه چه اندازه ویران است.

من به مبارزه ای آرام و بنیادین می اندیشم که ریشه آن در تربیت است. باز هم می گویم از خشونت تظاهرات و از ویرانی آن بیزارم. نه من طاقت بال زخمی یک گنجش را هم ندارم چه طور بروم و باتوم خوردن عده ای را ببینم؟

برای این است که اخبار را سانسور می کنمو من طاقتش را ندارم آقا.

اگر دوست دارید همینجا برایم گوری بکنید و این داستان ها را برایم باز گویید تا قبلا در آن خوابیده باشم.

و کشور ما. کشور بیچاره ما سالهاست روی آرامش را به خود ندیده است. دلم برای ایران می سوزد.

نه اینکه هدفمان جدا باشد نه راهمان جداست. سنگر یکیست منتها مسئولیت فرق می کند. آقا شما بروید جلو بجنگید من اینجا روی سر زخمی کسی مرهم می بندم و اگر شد کمی برایش اشک می ریزم. می بوسمش و سکوت خواهم کرد.

ما هر دو به طبقه بالا خواهیم رسید. شما از آسانسور بروید من پله ها را یکی یکی می شمرم و می آیم. آن بالا هم را می بینیم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 0:23  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

 

راه خدای تعالی را عدد نتوان گفت چندانک بنده است به خدای تعالی راه است.
به هر راهی رفتم قومی دیدم .
گفتم:
بار خدا مرا به راهی بر که من باشم و خلق تو در آن نباشند.
اندوه در پیش من نهاد.
گفت:
این اندوه باری گران است خلق نتوانند کشید...

"ابوالحسن خرقانی"

نارایانا

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 0:3  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

 

امروز کمبود و پامینم اود کرده

نیاز دارم ساعت ها مقابل کامپیوتر بنشینم و به آن زل بزنم

شاید در فاصله بینمان تو ناگهان ظهور کنی

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 9:48  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

 

امروز در جستجوی خدا بودم تا او را در آغوش بگیرم

به خاطر محبت های بی شمارش

و راستی که دلم برایش تنگ بود

به این فکر کردم تو کجایی که من اغلب به آسمان نگاه می کنم برای جستجویت

و یادم آمد در سر سبزی درختان

در هر نوع لطافت و زیبایی نهفته است

و همین نزدیکی است همین نزدیکی

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 9:29  توسط بئاتريس و مهرداد  |